نمیدانم به خاطره سن است یا به خاطره ذهن پر آمد و شدم و یا به خاطره عقل محدود و سست عنصر بودن است. و یا میتواند به دلیل این باشد ک زیادی سختش گرفته ام و زیادی از خودم انتظار دارم. اما همه اینها نتایج ب
به توصیه (من کو) برای غلبه به بی طاقتی و بیتابی خودم را مجبور به کتاب خواندن کردم.چند وقت پیش ها جملاتی از صادق هدایت خوانده بودم و بینهایت شیفته شان شدم.جملاتش تامل برانگیز بودند ازجملاتی ک مدام دوس
به خودم میگم سالها بعد وقتی دیگه کم کم داره سی سالت میشه به همه اینا فک میکنی و لبخند میزنی.اون موقع قراره یه زن محکم باشی. اون موقع با همه ناسازگاریا کنار میای. راحت؛ بدون اینکه حتا متوجه بشی.
الان
قسم به آسمان شب،به کرور ها کرور ستاره،به روشنایی با وقار مهتاب، به چشم پویای گریزپا که فقط ثانیه ای خود نمایی میکند،به شب های پرستاره به رخ فروغمند قرص نورانیه نقره فام،به ابر های پوشاننده،به شب های ب
امروز مشغول درس خواندن بودم که برادرم با رویی مشوش و مضطرب وارد شد.کمی نگاهش کردم و راستش ته دلم از حالتی که داشت لرزید.اما خودم را روبه راه نشان دادم دنبالش رفتم .دنبال مامان بابا بود.مطمئن شدم که خب
امروز به این فکر کردم ک مدتهاست از خودم کار نکشیده ام مدت هاست ساعت ها به دفترم خیره نشده ام .مدتهاست انگشتانم رابطه لطیف قلم و کاغذ را حس نکرده اند.مدتهاست قلم هایم در گوشه اتاق خاک میخورند.دفترم زیر
میخواهم درباره کسانی بگویم ک خیلی چیزهارا مدیونشان هستیمکسانی ک با تکنیک وفنونشان ،هوش و نبوغشان و مقاومت و سخت کوشی شانقدم های بزرگی برای پیشرفت تمدن بشری برداشته اندراحتی زندگی امروز را وامدار مهند